تبليغاتX
www.princes_shahad.blogfa.com

www.princes_shahad.blogfa.com

عشق

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.

به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.

به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.

به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.

به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاری شد و گفت؟ ديوانگيست!!!

+ نوشته شده در  Tue 7 Mar 2006ساعت 9:16 PM  توسط شهد  | 

آسمان

از من پرسيدند آسمان چه رنگی است؟

آبی       سرخ       کبود

من از آنها خواستم که سوالشان را از تو بپرسند

برای اينکه آسمان من تو هستی

                   

 

روزی سه شمع روشن کردم

                                    اولی برای بودنت

                                                       دومی برای ديدنت

                                                                          سومی برای بوسيدنت

سپس هر سه را خاموش کردم برای در آغوش گرفتند

 

                     

 

+ نوشته شده در  Tue 7 Mar 2006ساعت 9:16 PM  توسط شهد  | 

می لرزه دستام ...

می لرزه دستام چون نيست دستت تو دستام

می ريزه اشکام چون نيست چهرت جلو چشام

نمی خونه لبام چون نيست صدات تو گوشام

نمی شنونه گوشام چون نمی کنی صدام

                

نمی تپه قلبم چون خشکيده رگام

نمی ياد پاهام چون نيستی باهام

نمی کنی رهام نمی مونی برام

يا بکن رهام يا بمون برام

   می مونی برام؟ 

 

 كاش دستت تو دستام بود .عزيز..اي كاش

+ نوشته شده در  Tue 7 Mar 2006ساعت 9:14 PM  توسط شهد  | 

وقتی متولد شدم ...

وقتی از مادر متولد شدم......صدايی در گوشم طنين انداخت.

که بعد از اين با تو خواهم بود.

به او گفتم کيستی...؟

گفت:غم

فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد

ولی بعدها فهميدم! که من عروسکی هستم در دستان غم.

+ نوشته شده در  Tue 7 Mar 2006ساعت 9:12 PM  توسط شهد  | 

بنام تنها مکانيک قلبهای تصادفی

 بنام تنها مکانيک قلبهای تصادفی

 کاش عينکی بر چشمانت بودم تا هر روز نظاره گر آن چشمان قشنگت بودم.

کاش دستکشی بودم تا در روزهای يخی با عشق شعله ورم دستان سردت را گرم می کردم.

کاش کلاهی بودم تا نوازش گيسوان پريشانت را از باد خدايی می گرفتم.

و در آخر؛

 کاش قلمی بودم تا با نوازش دستان مهربانت خاطرات عشقی فروزان را بر روی دفتر قلبت حکاکی می کردم.

دوستت دارم تا ابد

 

                          

+ نوشته شده در  Tue 7 Mar 2006ساعت 9:12 PM  توسط شهد  | 

هدیه

خواستم برای آخرين بار هديه ای برايت بفرستم

گل گفت: مرا بفرست که خط پاکی از عشقم

خار گفت: مرا بفرست تا در چشم دشمنانش فرو روم

ناگهان صدايی شنيدم؛آن صدای قلبم بود که با شيرين زبانی گفت: مرا بفرست تا به او وفادار باشم.

 

                              

+ نوشته شده در  Tue 7 Mar 2006ساعت 9:10 PM  توسط شهد  | 

ستاره روشنی ...

ستاره روشنی تو جايگاه هميشگی تو قلب سرد و تاريک منه

بتاب تا زنده ای که زنده ام با تو

ديگه برای داشتنت دعا نمی کنم

ديگه برای داشتنت اشک نمی ريزم

ديگه برای داشتنت التماس هم نمی کنم

حتی برای نداشتنت هم گلايه نمی کنم

چون چه با من باشی؛چه نباشی بازهم مال منی

تو؛توی وجود منی؛توی فکر منی؛توی همه ی داشتن هايم

من تو را با تمام وجود و با تک تک سلولهايم حس می کنم

تو مال منی نازنينم؛حتی اگه نخواهی؛حتی اگه نباشی نازنينم

فرشته ی نازنينم حالا ديگه با يه دنيا عوضت نمی کنم؛حتی با خودت

منی که تشنه ی آب بودمالا اقيانوسی از آب می بينم.

                

+ نوشته شده در  Tue 7 Mar 2006ساعت 9:10 PM  توسط شهد  | 

شادمهر عقیلی

+ نوشته شده در  Mon 6 Mar 2006ساعت 4:33 PM  توسط شهد  | 

سلام

سلام.

من شهد هستم ۲۰ ساله از توی غربت.

امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در  Fri 3 Mar 2006ساعت 8:26 PM  توسط شهد  |